ميرزا خانلرخان

110

سفرنامه خانلرخان اعتصام الملك ( فارسى )

پيش از من تربت بيائيد كه من بايد حسب الحكم آنجا بروم و رسيدگى به عرايض شماها بكنم . آنها رفته ، آدم هادى خان آمد . چهار كله‌قند و يك گيروانكه « 1 » چاى سى چهل دانه نارنج منزل مباركى آورد . بعد از ظهر هم خود او با ميرزا عبد اللّه كه خادم سركار فيض‌آثار و پسر ميرزا على اكبر خادم‌باشى كشيك چهارم است آمدند ، مدتى نشستند . وعدهء فردا شب را هادى خان و پس‌فردا شب را ميرزا عبد اللّه به اصرار گرفته ، رفتند . برادرزادهء هادى خان گفت : ميرزا موسى مستوفى كه داماد مستشار است ، سلام رساند و خواهش كرد يك مجلس معين كنيد خلوت اينجا بيايد . گفتم : پس‌فردا صبح بيايد ، رفته آدم مستشار الملك آمد به احوال‌پرسى گفتم : عزم داشتم خدمتشان برسم و اينك مىآيم . او رفت . من هم رفتم . مستشار الملك بيرون آمد خيلى گرم و نرم ، چم خم كرد و گفت : نواب و الا پنجاه تومان و يك اسب براى شما التفات كرده است . مخارج تربت شما را هم مىنويسند نايب الحكومه بدهد ، و بعد همه تكليفات پاى من است . انشا اللّه چنين و چنان مىكنم و يك خيالى كرده‌ام كه بنويسم به سپه‌سالار شما را اينجا نگاهداريم . انشا إله از اين كار فارغ شويد ، به تهيهء آن كار برمىآئيم . اين مطلب ميانهء من و شما باشد . براى اين سفر هم اگر چيز ديگر لازم باشد ، بگوئيد من خودم تهيه مىكنم . گفتم يك يابوى آبدارى خوب لازم است . گفت به چشم بندگى مىكنم قدرى صحبت متفرقه كرديم . برخاستم به منزل آمدم . اينك روزنامه مىنويسم . خاورى دماغش خون مىآيد . روز يكشنبهء بيست و هفتم . صبح يعنى دو ساعت پيش از صبح برخاسته حمام حضرت رفتم . غسل كرده بيرون آمده ، به حرم مشرف شدم ، زيارت كرده بعد از نماز صبح بيرون آمدم . قدرى در كشيكخانه نشسته ، هوا روشن شد . به منزل آمدم . بعد از دو ساعت رفتم ارك خدمت نواب و الا رسيدم . احوال‌پرسى فرمودند و سئوال كردند كى مىروى ؟ عرض كردم چهارشنبه ، پنجشنبه .

--> ( 1 ) - يك گيروانكه 500 گرم است كه فقط در مورد چاى به كار برده مىشد .